تقدیم به عاشقایی که به خاطر نرسیدن به عشقشون از خدا گلایه دارند!!! 

یه شب خداخواب نداشت دلش توسینه تاب نداشت

واسه یه لحظه اون سوالی کرد جواب نداشت

اون شب فرشته ها همه رفته بودن به مهمونی

خدای خالق همه تنهاشدن به آسونی

اون که همیشه خنده داشت گریه می کردش بی صدا

دلش گرفته بود خداتنهایی سخته به خدا

پیش خودش فکرکردکه من برم میون بنده هام

روی زمین یه جایی هست پیدابشن اون خنده هام

شال وکلاه کردو یواش ازون بالا اومد پایین

توکوچه هم قدم میزد اینوره زمین، اونور زمین

هرکی رودیدتودست خود یه دست دلگساری داشت

هیچکس به اونگاه نکرد کسی اونو صدا نکرد

خدای آسمون وعرش تنهاییشو دوا نکرد

خسته وناامید وگیج تو میدونا قدم میزد

خط ونشونی میکشید عذاب ودرد رقم میزد

رفت ورسید به کوچه ای سرد وسیاه وبسته بن

پنجره ی تکخونه ای پل زده به آسمون

پاهاش دیگه رمق نداشت نشست کنار پنجره

تنهاییشو بغل گرفت توبغض خیس پنجره

سکوت محض کوچه رو صدای گریه ای شکست

جلوتر ازخدای ماکسی بنای اشک وبست

مردک صاحبخونه بود اون که زغم داد میکشید

اون که تو بهت نیمه شب خدا رو فریاد میکشید

می گفت خدای مهربون ببین منو یادت میاد؟

بنده ی غمگین توام بین که خاطرت میاد

من همونم که یاد دادی عاشقی رو خودت به من

گفتی که دل بسته بشو تا آخرش باهات منم

من همونم  که خیره شد چشم ودلش به آسمون

ستاره ای دلش رو برد تو عمق قلب کهکشون

گفتم خدا این عشق پاک حاصل درس ومشق توست

حالا منو به پاش بریز که زندگیم به عشق اوست

گفتی عزیز ساده دل این درس عشق آخره

بدون که عشق پاک توبه منزلش نمی رسه

اگر که لیلی پا بده مجنون دیگه غم نداره

تو زندگیش خدا رو هم حتی دیگه کم نداره

واسه همینه که همش عشقها غم آلوده میشن

میان تو دلهای شما حسابی آلوده میشن 

چطور دلت اومد خدا منو به دام عشق اون

          اونو ولی از من جدا

 

 

                       


 

نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت